![]() |
تنهایی یک عاشق |
![]() |
|
|
|
به نام خدای مهربون یار آدمای بی زبون سلام دوستای مهربون و گل.وقتی این وبلاگ رو میخواستم درست کنم فکر نمیکردم روزی میرسه که دوستام این قدر به من لطف داشته باشن و تنهام نذارن .ولی الان افتخار میکنم دوستانی دارم که اون هارو نمیشناسم. صداشون رو نمی شنوم ،اما فقط با نظرهاشون دل کوچیکموهمراهی میکنن.دست تمامی شما رو میبوسم .اگه شما نبودید تا حالا این وبلاگ تار عنکبوت بسته بود و توی تنهایی عاشقونه ی خودش تا حالا مرده بود. یه نصیحت:همیشه عادت کنید.....................که..................عادت نکنید. ولی من به تمامی شما عادت،نه،وابسته شدم.چند تا مطلب کوتاه نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد. بدترین شکل دلتنگی برای کسی این است که کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید. ........................................................................................................... انتظار با تو بودن من و از پا در میاره ترس از این دارم که بی تو،تا ابد چشمام بباره .......................................................................................................... تا جام عمل نکرده ام نوش هرگز نکنم تو را فراموش ............................................................................................................ نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش ........................................................................................................
قلب من تنهایی را تا وقتی که تو نرفته بودی ،هرگز نمی شناخت .......................................................................................................... بعد از من آشیانه ات هر کس است با او باش چون یاد تو ما را بس است ........................................................................................................................................ تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم ....................... برو زیبای عزیزم تو گرونی من چه مفتم < با گذشت روزگاران میرویم از یاد یاران> .............................................................................................
وقتی که دلت پیش دلم بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو حالا که دلت مایل جای دگر است کفشان مرا جفت نمودی که برو ......................................................................................... آخرین خبر هواشناسی: این جا یه دل تنگ هست که خیلی هواتو کرده ............................................................................................ دهان دختر زیبا تهی ز دندان است که هر شکسته دندان بهای یک نان است وکسی فکر نکرد که چرا نان نیست همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست وکسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و روزی شود که بجز انسان هیچ چیز ارزان نیست .......................................................................................................... چیستم من زاده ی یک شام لذت بار ناشناسی پیش می راند در این راهم روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم ................................................................................................................. گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو ،تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم ،او رفته بود دل ز دستش بر زمین افتاده بود رد پایش روی دل جا مانده بود ............................................................................................................ شانه هايت را فشردن . خواستي گفتم به چشم بر سر هر كوچه مارا كاشتي گفتم به چشم گفتي از پیشم نرو روزی اگر تركم كني لعنتي كار خودت را ساختي گفتم به چشم گفتي از من بوسه بردار ولبم آتش بزن شهوت خود را چرا انباشتي گفتم به چشم معدن قلبت به رويم ريخت یک شب گم شدم زیر آوار تنت انداختي گفتم به چشم هر چه دزدیدی دراین بازی دل از من پیشکش بخت برگشته خودت را باختي گفتم . به چشم ....................................................................................................................................................... عكس چشمان تو در شيشه ي اين پنجره ي پير شكسته نقش بسته چه كنم بوي تو دريادم نيست ديگراز ديدن اين پنجره و پنجره از ديدن من خسته ي خسته چه كنم طاقت فريادم نيست باد مي آيد و مي آيد و من نه دل من دل به تو بسته اي خدا تيشه ي فرهاد شكسته چشم من خيس مثل ابليس كه عمريست به من مي نگرد چله نشسته كه چگونه در برم يارم نيست يار خود را من به فردا دادم و گفتم بيا اين مال تو من براي او دكر پيرم بيا اين يار تو يار من گريه كنان رفت ولي گفت به من كه تو را خط نتوان زد هيچ كس از دل من ...................................................................................................................................... اگه یه روز خدا بردت لب پرتگاه اصلا نترس . چون یا از پشت میگیردت یا بهت پرواز کردن یاد میده ...................................................................................................................................................................... . ببینید و دل ببندید
چشم بیاندازید و دل مبازید که
دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ............................................................................................................ عشق های امروزی
عشق امروزی برای اینه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:47 توسط هلیا |
|
|
|
![]()
سلام دوستای ماهم ممنون که تنهام نذاشتین کنکور دارم برام دعا کنین. گفتی تا آخر دنيا باهاتم حالا ميفهمم که چرا همش ميگفتی دنيا دو روزه ************************************************************** ...اگه یک روز کسی بهت گفت دوستت دارم ! سعی نکن بهش بگی دوستش داری .اگه گفت عاشقته،سعی نکن عاشقش بشی .اگه گفت همه زندگیش تویی،سعی نکن همه زندگیت بشه .چون یه روز میاد و بهت می گه :ازت متنفره ...!اون وقت که تو نمی تونی ازش متنفر بشی .************************************************************** من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم اگر از نسل گلی هرزه به روی کوهم اگر از کل جهان وارث یک لبخندم تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی که فقط لایق آتش زدنی..... *******************************************************************
هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره ******************************************************************* ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم **************************************************************************** رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني ********************************************************************
سعي کن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا انقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد
نميدانم چرا هر کس با من اشنا شد بي وفا شد نميدانم از اول بي وفا بود يا که نازش را کشيدم بي وفا شد ************************************************************** موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم ****************************************************************
دوستتون دارم بای.دعاااااااااااااااااااام کنید |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:40 توسط هلیا |
|
|
|
|
با سلام دلم براتون تنگ شده بود یه متن طولانی ولی زیبا گذاشتم حتما بخونید
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!" تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد ****************************************************************************** من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید *********************************************************************
مقابل دريا كه ميرسم فقط براي چشمهايت دعا ميكنم اما تو هرگز مستجاب نمي شوي ببار ببار كه باز باورت كنم اهل همين كوچه پس كوچه هاي باراني راستي قرارمان همان ساعت : نميدانم : ساعت لجوجي كه هيچ عقربه اي روي شانه هايش به خواب نميرود تو هميشه فرصت كوتاه مني براي شعر تا ميام زمزمه ات كنم زود تمام ميشوي ميدانم سالهاست ساعت قرارمان يك دقيقه به هيچ است و من هميشه فقط يك دقيقه دير ميرسم ***************************************************************************** اون نمي خواست بره اما... زنجيره اجبار به اش بود مي شنيدم هق هقش رو که مي گفت تا فردا بدرود لحظه ها تلخ بود اما دل من منتظرش بود به سلامت اي همه کس مي دونم که بر مي گردي ميدونم دلت همين جاست از دلم سفر نکردي *************************************************************************** وقتي کسي براي تو ميميرد آنقدر مرد باش که بتواني يک شاخه گل براي مزارش بياوري.... ***************************************************************************** ............................. بساط شیطان دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی،.......... .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.می بینی!آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:البته تو با این ها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان،آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.از شیطان بدم می آمد اما حرف هایش شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت و گفت...ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خود گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی چیزی ار شیطان بدزدد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم اما توی آن چیزی جز غرور نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اطاق ریخت.فریب خورده بود،فریب... دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم اما شیطان نبود.آن وقت نسشتم و های های گریه کردم.اشک هایم که تمام شد بلند شدم.بلند شدم که بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،صدای قلبم را.و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم،به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. ******************************************************************************* آنقدر دستهایت مهربان هست ..... که حتی ساعت هم روی آن خواب می رود ******************************************************************************* در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا *******************************************************************************
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:37 توسط هلیا |
|
|
|
|
با عرض تسلیت به محضر امام زمان و شما همراهان همیشگی. بیایید قدر این روزها رو بدونیم .چون اقا واقعا غریبه. دل هرکی یه یاری داره ویاره دل ما حسینه .
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:42 توسط هلیا |
|
|
|
|
دلم تنگ شده برای لبات وقتی لبامو میزاشتم روی لبات ، احساس طراوت میکردم وقتی میشستمت ، دوتامون کف میکرديم . . . . . . آه ای ليوان شکسته من |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:10 توسط هلیا |
|
|
|
|
:..:: .-..::...:..:: .-..::.:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::....::::..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::- جوك برای نابينايان بيد |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:5 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام خوبی بعد مدتها با یه سوال اومدم خيلی وقته که يه سوال جنسی دارم که میخوام از تو که از همه کس برام محرمتری بپرسم ،اما روم نميشه امروز دل رو به دريا زدم و میخوام ازت بپرسم
. . . . . . سوال جنسی رو برسم . . . . . . روم نمشه ولي مي پرسم! . . . . . . جنس شلوارت چيه؟ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:5 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلامي مجدد به شما .
توي اين مدت كه نبودم مشكلات زيادي داشتم ولي خداوكيلي دلم پيشتون بود.با اين حال بايد زود برم يه جمله ميگم و ميرم. هرگز مگذار اسمان چشمانت به خاطر كسي كه تو را نمي فهمد باراني شود. (دوستتان دارم) |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:6 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام به کسانی که همیشه در دلم می درخشند.
خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتی اومدم ودیدم از یادها فراموش نشدم این دفعه واقعا شرمنده ام به ۲دلیل .۱.نتونستم جواب نظرات خوبتون رو بدم ۲.هیچ شعری اماده نکردم چون ناگهانی پیشتون اومدم.فقط اومدم که بگم هنوز نفس میکشم. ( ما چاکریم)
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:31 توسط هلیا |
|
|
|
|
به نام تنها مونس من امروز تصميم گرفتم اخرين شعر كه عشق در گور خفته ام برام نوشته بود رو بنويسم.درسته زياده ولي بخون. چي شده عروسك من كه نميشنوم صداتو ديگه چشمام نميبينه رنگ خوب خنده هاتو يادمه با تو كه بودم توي قصه ها مي گشتيم تا نخشكه گل لبخند توي باغ آرزوها گاهي گريه هم ميكرديم يادمه با تو كه بودم بوي آسمون ميدادم حرف هنوز نبود رو لبهام , بي نياز هر ترانه ,مثل گل معجزه بودم حالا بعد روزگاري حرف اومد شعرامو دزديد باغ رويا مو خزون زد زخم جادوي سياهش مونده در دل يادگاري من ساده توكتابا،رد ديو رو ميگرفتم توي كوچه هاي تاريك به كمينش مي نشستم نگو ديو قصه هامون پشت لحظه ها نشسته ،ديده ميشه روزي اما وقتي حرف شاخ نامرد پل برگشت رو شكسته ارزومه هر چي ابره ،باد بياره توي چشمام تا بيارم از ته دل بشورم از روي لبها هر چي سحره، هر چي حرفه اي عروسك قشنگم قصه گوي خواب شبهام خاطرات مهربونيت از تو مونده يادگاري روي قاب خيس چشمام حالا هر چي بود گذشته دستمو بگير دوباره بيا تا با هم بگرديم توي كدوم جاده ي تاريك خنده ها رو جا گذاشتي (عليرضاي تو) من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد اهنگ است. بيا ره توشه برداريم ،قدم در راه بي بازگشت بگذاريم ،ببينيم اسمان هر كجا آيا همين رنگ است هلياي من. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:40 توسط هلیا |
|
|
|
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه رود غم از دلم چون تو بيايي .. سلام به همه ي شما همراهان هميشگي.. ميلاد با سعادت امام عالم رو به شما تبريك ميگم.همه ي ما منتظر روزي هستيم كه بگويند مردي از مردان بهشت امده با عمامه ي محمد بر سر .شمشير علي در كف.باصبر فاطمه وشجاعت حسن وحسين. بياييد با هم دعا كنيم كه زودتر بياد .نذاريم با كارهامون اشكش دربيا د.پس امامم اي گل بيتا .بيا و براي هميشه بتاب |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 23:2 توسط هلیا |
|
|
|
|
(به نام كعبه ي ما فقرا) سلام من اومدم خوبيد كه؟ ما تا چند روز اينده قراره بريم مشهد (دلم براتون تنگ ميشه).ديشب موقع خواب گفتم بيام يه شعر درباره ي امام رضا كه از چاوشي هست براتون بنويسم.اميدوارم خوشتون بياد... توي دل يه مزرعه يه كلاغ روسياه
هوايي شده بره پابوس امام رضا ا ما هي فكرميكنه اونجا ،جاي كفتراس اخه من كجابرم يه كلاغ كه روسياس من كه توي سياهيا از همه رو سیاه ترم ميون اون كبوترها با چه رويي بپرم توي همين فكرا بودش، كلاغه عاشقمون يه دلش ميگفت برو ،يه دلش ميگفت بمون كه يهو صدايي گفت:تو نترس وراهي شو به سياهي فكر نكن ،تو يه زائري برو
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:23 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام يه چيز مهم يادم اومد مبعث رسول اكرم را به شما تبريك ميگم |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:43 توسط هلیا |
|
|
|
|
س. ل.ا.م بازم تكرار ، تكرار روزهاي پوچ قبل ،حوصله م انقدر سر رفته كه حد نداره بذار يه چند بيت بنويسم دست تو توي دست من بود دلت اما جاي ديگه تو خودت خبر نداري اما چشمات اينو ميگه هر چي من بوست ميكردم كه دلت يه جا اسيره پشت پا زدي به بختت كي واست جزمن ميميره تو ميگي يه وقت و گاهي پيش مياد يه اشتباهي نه ديگه ،ديگه نميشه واسه تو نمونده راهي ديگه ديدنم محاله ،ديگه برگشان خياله سزاي كارت همينه ،دل از اون نگات بيزاره شادمهر عقيلي |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:3 توسط هلیا |
|
|
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 19:9 توسط هلیا |
|
|
|
|
عشق نافرجام من (قسمت دوم )اره داشتم ميرفتم مدرسه كه بازم اون مزاحم هميشگي پيداش شد منظورم از مزاحم پسريه كه سر كوچه ي مدرسمون هميشه ولو بود . اسم مزاحمه فكر كنم سينا بود .رفيقم كه مثل هميشه دنبالم بود از ماشين پياده شد و پسره رو تا جون داشت زد. وشكش به يقين تبديل شد كه اون مزاخمه باهام ارتباط داره من هر كار كردم بهش ثابت نشد كه نشد .ومن رو به زور سوار ماشين كرد من توي ماشين باهاش خيلي حرف زدم ميدونستم كدوم عوضي بهش چرت و پرت گفته .باهاش بحثم شد وپياده شدم واون با يه سيلي من رو بدرقه كرد واين بود اخرين يادگاري و اولين باري كه گرمي دستاشو حس كردم. وقتي پشيمون شد كه ديگه دير بود من نسبت بهش بي اعتنا شده بودم البته ظاهرا و دلم باهاش بود خلاصه بعد چند ماه منو رها كرد ومستقيم سراغ كسي رفت كه منو پيش اون خراب كرده بود. وبا هم رفيق شدن داشتم ديوونه ميشدم ولي سعي كردم فراموشش كنم ولي نميشد.هنوز هم نتونستم .الان 3سال از اون ماجرا ميگذره اون معتاد شد و من هر لحظه منتظر اين بودم كه خبر بدن توي جوب مرده .كه خبر دادن وقتي شنيدم با اينكه بهم خيانت كرد ولي بغضي كه از روز اول جدايي توي سينه ام حبس كرده بودم رها شد.هر پنجشنبه بهش سر ميزنم . راستي بذاريد اسمش رو بگم اسمش :عليرضا بود وقتي اسمش رو زمزمه ميكنم يه حسي دارم احساس ميكنم پيشمه.پنجشنبه قبل بهش گفتم ميدونستم كه هيچ وقت باهام نميموني... اين بود سرنوشت تلخ من .شمايي كه تا حالا باهام بودي بگو كه من مقصر بودم يا عليرضا؟ هلياي بازم تنها
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 13:12 توسط هلیا |
|
|
|
|
جريان عشق نافرجام من(قسمت اول) سلام من ديدم فقط دارم شعر مينويسم اين دفعه گفتم بيام يه متن بنويسم .پس تا اخرش باهام باش.درسته بلد نيستم ولي يه كار ميكنم . سوز وگدازي كه از قلب من قلبي كه بي احساس شده بر صفحات اين وبلاگنقش ميبنده هر سطرش حاوي سرگذشتها , اشكها و شبهاي تار وبي پايان منه , من دوست دارم ساعتهاي با اون بودن برگرده ولي شبهاي بدون اون رو نميخوام . يادم مياد اول اشنايي مون ,اولين تلفن عاشقانه وقتي صداي گرمش رو شنيدم روي زمين ولو شدم نميدونستم اين اتفاق بتونه برام اونقدر مهم بشه كه هر لحظه اش توي دفتر ذهنم باقي بمونه.رفاقتمون با همه فرق ميكرد از روي هوس نبود منو اون هيچ وقت تنه هامون هم به هم نخورده بود من هيچ وقت گرمي دستهاشو توي اون زمستون سرد حس نكردم . ما بچه بوديم من 14 واون 17 ولي عشقمون واقعي بود .اون روزاي طلايي مثل برق وباد گذشت من شده بودم دختر 16 ساله واون 19 ساله .كم كم نسبت به من حساس شد .ولي توي ذهن من فقط عكس اون طراحي شده بود ولي اون اون نميفهميد .بالاخره اون روزي كه نبايد ميرسيد ,رسيد. من داشتم ميرفتم مدرسه كه... طولاني شد بقيه شو خيلي زود مينويسم .ممنونم كه تا حالا با من بودي .**** هلياي تنها ****
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:38 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام اين دفعه يه متن براتون نوشتم واقعا حرف دلم بود. ميدونم با خودت ميگي: چرا. بود؟ چون من خودمو از هر چي عشقه پاك كردم و ديگه منتظر تلفن كسي نيستم .من الان ميفهمم زندگي يعني چي. اين شعر يه جورايي هضمش سخته ولي بايد بفهم ي.به نام...... براي تو مينويسم كه بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است تويي كه تصور حضورت سينه ي بي رنگ كاغذ م را نقش سرخ عشق ميزند در كوير قلبم ازتو و براي تو مي نويسم اي كاش در طلوع چشمان تو زندگي مي كردم تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم ان هنگام زمانرا در گوشه اي جا ميگذاشتم و به شوق تو اشك ميشدم و بر صورت مه الودت مي لغزيدم. اي كاش باد بودم و همه ي عمر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي پيراهنت را وقتي از ان ميگذشتي در خود داشته باشد كه مرهمي باشد براي تاولهاي سرگردانيم .مهربانم بيا وبراي يك بار هم كه شده از كنار پنجره ي دلم عبور كن . بگذار لبانم دامن نجيب عشقت را عاشقانه تر از هميشه هاي عمر بخورند.تويي كه در كوير ذهن من هميشه بهاري.... براي يك بار هم كه شده بگذار بوسه بر لبانت بزنم. $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ دلم تنها ترين دلهاست اينجا كه از دست رفاقت تير خورده دلم با پاي خسته لنگ لنگون تن زخمي شو ازكوي تو برده قديما مونس ويارم تو بودي ولي حالا دلم تنها ترينه چه خوش بودم به حرفهاي دروغت كه عشق من پناه اخرينه هلياي تنها |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 21:23 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلامي دوباره به شما كه همدردي با يك عاشق تنها را سر لوحه ي
خويش قرار داده ايد . من امروز با يه شعر اومدم .اميدوارم خوشتون بياد.واگه نخوني ضرر كردي.. شبي ارام و رويايي هوا سرد است و مهتابي و من در زير نور ماه تنهايم اسير دست غمهايم مروري ميكنم بر خاطرات تلخ و شيرينم به ياد ارم من ان روزي كه با تو اشنا گشتم و در شهر دو رنگيها رفيق بي ريا گشتم به ياد ارم به من گفتي ! بيا ما تا ابد عاشق بمانيم و با هم خا نه ي عشقي بسازيم ستونش از وفا سقفش همه مهر بيا با دست يكديگر بسازيم بيا اي برترينم .بهترينم بيا اي اولين و اخرينم ببين اينك تمنايم پذيرا باش عشقم را رها كن خلوت و تنهايي و غم را و من در گوشه ي قلبم تو را مهمان خود كردم. شدم بنده پرستيدم وجودت را ميان تار و پو خود رها كردم حضورت را و بعد از ان! كليد قلب خود دادم به دستانت شدم گريان زدم چنگي به دامانت كه بي تو مرده اي بي جان و نابودم و يا ديوانه اي تنها به يك راه مه الودم و يا يك شمع خاموشم ز خاطرها فراموشم به تو گفتم: بيا تا هم قسم باشيم به ياد يكدگر باشيم نباشد فرصتي شايد بيا تا مال هم باشيم تو خنديدي به حرف من نگاهي سرسري كردي و بعد از مكث كوتاهي به من گفتي: تو خوش باورتر از اني كه ميديدم و در ان لحظه من در لوح قلبت سايه ي بيگانه ديدم به خود نفرين فرستادم به خود دشنام دادم من اگر اين بار مطيع و بنده ي چشمان خود باشم و يا زنداني زنجير دل باشم و از ان روز و ان ساعت ....... مريم حيدرزاده |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 21:20 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام امروز با يه متن اومدم كه نوشته ي يك دختر 14 ساله ست . من هميشه دوست دارم يه روز اون دختر به كلبه ي درويشي من بياد.دختري كه توي اين سن از عشق شكست خورده و با سرنوشت هر جور بگي ساخته.
باز مثل هميشه دلتنگم , نميدونم درد ما جوونا چيه كه فقط دلمون ميگيره .دوست داريم بريم بالاي يه كوه و انقدر داد بزنيم كه صدامون به قعر زمين و پدر و مادرهاي بي درك برسه. اخه ما چقدر بايد توي يه اتاق وپشت يه پنجره بسته كه مثل يه حصار مي مونه بايد ضجه بزنيم تا لااقل يه نفر پيدا بشه كه با عبورش مرحم دردهاي بي كسي ام باشه.باهاش عهد ببندم تا اخرش هستم. يه نفر پيدا بشه كه بتونم باهاش زير بارون قدم بزنيم اري زير باران بايد رفت. كسي بياد كه هر روز يه شاخه گل ياس بهت بده وتوي تك تك لحظه هاي زندگي فقط و فقط اين بو رو كه ياد اور عشق صادقانه ست حس كني. گفتم ياس ياد حضرت زهرا افتادم . چرا ياس؟ چرا گل شقايق رو به اين حضرت تشبيه نكردند.(تا شقايق هست زندگي بايد كرد منظور از شقايق مرد بي همتا يعني مولا علي) چرا بايد كوچه هاي مدينه بوي غريبي و گل ياس رو بده ... اري همه ميدانيم ياس قرن هاست يعني: فاطمهنويسنده : يك عاشق كه مدتهاستمنتظر يه رهگذر است. |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 0:11 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام به شما
من باید یه معذرت خواهی بابت شعر پایینی بکنم سر کاری هم نبود شعرش خیلی قشنگه من یکی دیگه البته درستش رو میفرستم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 13:24 توسط هلیا |
|
|
|
|
به نام وسعت عشق من وتو
با ديدن تو . توي همون يه لحظه گفتم چشات به عالمي مي ارزه چي داشت چشات که من حالا اسيرم حس ميکنم بدون تو ميميرم من زير باغ عشق توشكستم کاش نمي دادي اون گل رو به دستم هيچ ميدوني چقدر شبا خوابيدي من تا سحر به خاطرت نشستم پر شده از عکسهاي تو اتاقم هر وقت ميبينم تازه ميشه داغم فال ميگيرم روزي هزارو يکبار شايد يکيش بگه مياي سراغم اول ميگفتي پاي من ميشيني دورم باشي ازم.منو ميبيني من از چشات افتادم اما تو .نه هنوز واسم عزيز و نازنيني من ميدونم يکي کرده طلسمت اسم منو خط زده از رو اسمت من ولي جادوي کسي نميشم يه بار شدم اون هم با برق چشمت مي خوام برم با اين دل اشفتم يه چيز رو اما تا حالا نگفتم دلم از اول به خدا يقين داشت كه ازچشماي روشنت ميفتم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 0:28 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام امروز با يه شعر مامان اومدم
تا اخر بخون بد نيستش
نيني بودم نه ديكه منتظر زنك بودم نه ديكه واسه تو ومثل تو دلتنك بودم
نيني بودم تو نبودي شبا زود خوابم ميبرد دل من فقط غصه بازي رو ميخورد
نيني بودم همه مشكلا درست ميشد.سخت نبود هيشكي اندازه من اونروزا خوشبخت نبود
نيني بودم دلمو .هنوزكسي نبرده بود هنوزم خدا اونو دست خودم سبرده بود
نيني بودم توي قايق. بي تو خيلي خوش كذشت دنيا رو كاش ميدادم روزاي رفته برميكشت
نيني بودم اسمون يه عالمه ستاره داشت غصه مون يه دنيا راه حلها داشت
نيني بودم روزاي هفته شبيه هم نبود حواسم به با تو حرف زدن نبود
نيني بودم اكه مثل حالا مجنون ميشدم از بزرك شدن تا به ابد نادم ميشدم
نخواه از من تمام من در اين زمانه ي ابري دل ساحل نشينم را به حال خويش بذارم
بخواهي يا نخواهي دوستت دارم غزلسراي دريايي.حرامم باد بعد از تو اكر بر ساحل
قلبم غريبي قدم بذارد.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 0:26 توسط هلیا |
|
|
|
|
شايد اون جوري كه بايد قدرتو من ندونستم ، حرفهايي بود توي قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه ،نقش اون چشماي معصوم لحظه لحظه روبرومه نيومد روي زبونم كه بگم بي تو چي هستم ،كه بگم ديوونه تم من زندگيمو به تو بستم نگاهي كردو من را دربه در كرد يقين كرد عاشقم بعدش سفر كرد شكستي خوردو امد تا بماند ولی من رفته بودم او ضرر کرد |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:20 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلامي دوباره به تويي كه منو هنوز تنها نذاشتي قربان تو من نباشم كي كلافت ميكنه با سوالاش كي تو رو بهم مي ريزه با بيان خيا لاش من نباشم كي. تو هر چيزي بگي گوش ميکنه كي به خاطر تو دنيا رو فراموش ميکنه كيه كه بدونه ديشب با رقيبش بودي و انقدر عاشقت باشه.بازم نگات کنه من نباشم ولي نه .خودت بايد بگي بيا تو بايد فرقي بذاري ميون عاشقيا من نباشم به خدا قدر تو رو نميدونن دوس دارن باهات بسازن وليکن نمي تونن من هم ميرم تا كه نباشم.ولي يه چيزو بدون اونا هيچ كدومشون اخر باهات نميمونن |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:18 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام به تويي كه اومدي تا تنهايي منو درك كني من اومدم تا حرف د لمو بزنم .با اينكه سخته اما تلاشمو به كار ميكيرم .اكه از ياد منو بردي اكه رفتي بي تفاوت به غريبه دل سبردي بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت يكي هست اينور دنيا كه به يادش مونده اسمت هر جا رفتم تو رو ديدم توي سبك شدن توي دنيا همه جا به تو رسيدم ولي احساسمو كشتي اينو نوشتم براي كسي كه هركز منو درك نكرد... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:14 توسط هلیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به شما به کلبه ی تنهایی من خوش امدی این کلبه مال خودتونه.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|